تبلیغات
مسافر
مسافر
بخند. تا دنیا به رویت بخندد.
   یکی رو دیدم داره چشمهاشو می شوره !
 
وقتی  علتش رو پرسیدم گفت : می خوام دنیا رو جور دیگه ای ببینم !  چقدر احمق بود !

دلم برای سهراب سوخت !


ارسال در تاریخ جمعه 5 اسفند 1390 توسط سعید خطیبی

 

   دختری از ایمان گمشده اش می گفت !   و من برایش ساعتها از خدا گفتم ......


 ... اما نگاه او به پنجره ی خانه ای بود که دختری دیگر، باایمان ، زندگی  مشترکشان را جشن گرفته بودند!

 

 



ارسال در تاریخ پنجشنبه 27 بهمن 1390 توسط سعید خطیبی

آدم خسیسی نیستم ، اما

 همه ماهرروزبرای به دست آوردنهرچیزیهزینه می کنیم .

 مثلا هزینه همین چند کلمه ای که نوشتم چقدره

نگویید عددی نمیشه ،چون من ازعمرم مایه گذاشتم ،

همونطور که تو ازعمرت مایه گذاشتی وخوندیش   !

خطیبی

ارسال در تاریخ دوشنبه 9 آبان 1390 توسط سعید خطیبی
  امروز در یک نقطه ی نسبتا شلوغ شهردلم برای پیرمردمسافری سوخت که با عصای طبی زیر آفتاب ایستاده بود .وقتی پاروی ترمز گذاشتم و ایستادم . ناباور به سوی خودروام آمد. وقتی به زحمت سوارشد. بی وقفه تشکر  و دعا ی خیر برایم کرد. سپس از من خواست دعا کنم که به زودی بمیردو ازشر زندگی ای که دارد خلاص شود ! .....
    به هنگام بازگشت پیرمرد دیگری را سوار کردم که او نیز عصا داشت . اما عصایش طبی نبود . او سرحالتر از آن بودکه از من تقاضای دعای مرگ کند. چهره ی مذهبی و آرامی داشت . به راه که افتادیم دست در جیب کردو اسکناسی هزار تومانی در آورد. گفتم مسافر کش نیستم . پس به زحمت نیافتید. گفت : به هرحال بنزین مصرف می کنید . گفتم من این مسیر را باهمراهی شما یا بدون همراهیتان  طی می کردم . پس نیازی نیست . اما حالا که اصرار دارید دعایی در حق من و خانواده ام بکنید . گفت من که دعایت خواهم کرد اما او که همه چیز را می داندبا دعا یا بدون دعای من جزای خیر خواهد داد!
و من در ادامه ی مسیرتنها به یک چیز می اندیشیدم؛
اگر حیاتی در این دنیا داشته باشم ، به یک چشم برهم زدنی به روزگار پیری خواهم رسید . به راستی من از جنس کدام یک از دوپیرمردمسافر خواهم بود ؟
.... و این واقعه ی امروز و حسی که برایم داشت راحیفم آمد ننویسم و خواننده ی  مطلب را دراحساسم شریک نکنم .
   آنچه که به زندگی ما ارزش می دهد ، نوع نگاهمان به زندگی است . پیرمرد اول گله داشت از مردمی که روی خوش نشانش نمی دهند و آرزوی مرگ می کرد و پیرمرد دوم ایمان داشت که کسی او را به مقصد خواهد رساند....
..... راستی شنیده ام مقصد همه ی ما یکی است !



ارسال در تاریخ سه شنبه 15 شهریور 1390 توسط سعید خطیبی

جهانگردی آمریکایی به قاهره رفت تا روحانی معروفی را زیارت کند.

جهانگرد با کمال تعجب دید که روحانی در اتاق بسیار ساده ای زندگی می کند.

اتاق پر از کتاب بود و غیر از آن چیزی دیده نمی شد.

جهانگرد پرسید: لوازمتان کجاست؟

روحانی گفت: مال تو کجاست؟

جهانگرد گفت: اما من اینجا مسافرم.

روجانی گفت: منم همینطور.


ارسال در تاریخ شنبه 4 دی 1389 توسط سعید خطیبی

شاعر "این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست" در

 تنهایی درگذشت

دکتر فرشیدورد از استادان پیشکسوت دانشکده زبان و ادبیات فارسی و دیدگاههای ویژه در عرصه دستور زبان بود..مقالات و کتابهای فراوان و بسیار ارجمندی در حوزه دستور زبان فارسی و زبان شناسی و نقد ادبی و تحقیقات ادبی از آن استاد درگذشته برجای مانده است.


فرشیدورد چند سال قبل از دانشگاه تهران بازنشسته شد. وی مدتی را با بستگانش زندگی کرد و چندی پیش به سرای سالمندان نیکان منتقل شد که در آنجا دار فانی را وداع گفت. دکتر فرشیدورد به زبان و شعر فارسی عشق و غیرت فراوان داشت. این شعر که از مشهورترین سروده های استاد نیز هست به خوبی عشق او به ایران و فرهنگ این سرزمین را نشان می دهد:


این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست

این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست

آن کشور نو آن وطــــن دانش و صنعت

هرگز به دل انگیــــــــــزی ایران کهن نیست

در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان

لطفی است که در کلگری و نیس و پکن نیست

در دامن بحر خزر و ساحل گیلان

موجی است که در ساحل دریای عدن نیست

در پیکر گلهای دلاویز شمیران 

عطری است که در نافه ی آهوی ختن نیست

آواره ام و خسته و سرگشته و حیران

هرجا که روم هیچ کجا خانه من نیست

آوارگی وخانه به دوشی چه بلایی ست

دردی است که همتاش در این دیر کهن نیست

من بهر که خوانم غزل سعدی و حافظ

در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست

هرکس که زند طعنه به ایرانی و ایران

بی شبهه که مغزش به سر و روح به تن نیست

پاریس قشنگ است ولی نیست چوتهران

لندن به دلاویزی شیراز کهن نیست

هر چند که سرسبز بود دامنه آلپ

چون دامن البرز پر از چین وشکن نیست

این کوه بلند است ولی نیست دماوند

این رود چه زیباست ولی رود تجن نیست

این شهرعظیم است ولی شهرغریب است

این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست 

 

   یادش گرامی








ارسال در تاریخ یکشنبه 21 آذر 1389 توسط سعید خطیبی


من از مال دنیا

همین عمرکوتاه را دارم !



ارسال در تاریخ جمعه 5 آذر 1389 توسط سعید خطیبی

 

 

  فکرنمی کردم کسی بهم سیگار تعارف کنه ! تو یه لحظه احساس بزرگی بهم دست داد . یکی از بچه ها نخ سیگاری رو برداشت وآتش زد. درست مثل پدرم ، وقتی که زنده بود! عموم می گفت بابای من سیگارروباسیگارروشن می کنه ! اما خودش زودتر ازبرادرش فوت شد، بااینکه کمتر ازبابام سیگار می کشید!

 

    حالا سالهای سال ازاون روزگار می گذره . اونموقع نوجوان بودم ، حالا احساس می کنم ، دوران نوجوانی چه قدرتی داشتم که به تعارف هایی که زندگی رو برای خودم و خانواده ام تلخ می کنه ، نه ی گنده گفتم .....

 

درحال نوشتن این مطلبم که پسرم میاد و از نوجوانان همسن و سالش صحبت می کنه که دیده سیگار می کشیدن ....

 

..... و تایید می کنم که منم دیده ام !!

 



ارسال در تاریخ جمعه 30 مهر 1389 توسط سعید خطیبی
  به مناسبت روز سالمند

  این مهم نیست که هشتاد سالت باشه یا هجده سال!؟ مهم اینه که هجده ساله باشی اما احساس پیری کنی! و هشتادساله باشی وقبول نداشته باشی پیرشدی!  
آرزو می کنم ازتمام مراحل زندگیتان لذت ببرید! سالمندی نه خیلی دوراست نه خیلی دیر. 

    آن روز بیشترازآنکه حسرت جوانی را بخوری تشنه ی احترام خواهی بود. وبه یاد داشته باشیم ،همیشه کسانی به ما احترام خواهند گذاشت که به آنها عشق ورزیده ایم !   


ارسال در تاریخ جمعه 9 مهر 1389 توسط سعید خطیبی
 " بهتراست ثروتمندزندگی کنیم تا ثروتمندبمیریم!"

  این جمله ی زیبا وقتی ازصندوقچه ی شنیده هایم بیرون کشیده شدکه دیدم پیرزن هشتادوپنج ساله ی میلیاردری باوجود دارایی زیاد،نسبتا محقرانه زندگی می کردوباپولهایش ،فقط آپارتمانهای مجلل برای اجاره دادن می ساخت !




ارسال در تاریخ جمعه 5 شهریور 1389 توسط سعید خطیبی

نداریم !!!

 

-          آقا قیمت این سیب های سرخ خیلی گران نیست !!؟

-          کارمندی !!

-          بله

-          برو رد کارت

-          اما من سیب می خوام !

-          سیب نداریم !

-          می بینم که دارید!

-          نداریم !

-          وجدان چی ؟

-          نداریم نداریم نداریم !!

 



ارسال در تاریخ سه شنبه 15 تیر 1389 توسط سعید خطیبی

 

دلم برای خودم تنگ شده !

برای وقتی که خودِ خودِ خودم بودم !

 

*******

وقتی به مرگ کودکی ام می اندیشم

وبه مرگ نوجوانی و جوانی ام !

به این باور می رسم ؛

که ما درطول زندگی بارها می میریم !

و هیچوقت نمی دانیم کِی !


 ***



ارسال در تاریخ شنبه 5 تیر 1389 توسط سعید خطیبی

  درحال حاضر کتاب سه جلدی ایران در چهارکهکشان ارتباطی ، نوشته ی آقای مهدی محسنیان راد را مطالعه می کنم . به نکته ی جالبی درباره ی فال حافظ برخوردم که دراین پست مهمانتان می کنم :

 

   هانری ماسه که درسال 1883 میلادی به ایران سفرکرده ، درمورد جایگاه دیوان حافظ در فالگیری ایرانیان می نویسد: فال گرفتن ازدیوان حافظ، دست کم به اندازه ی استخاره ی قرآن رواج دارد. ازاین روحافظ به لسان الغیب و ترجمان الا سرارملقب شده است . مترجم کتاب هانری ماسه در پانویس آنچه ازاو نقل شده توضیح داده که وقتی حافظ درسال 792 قمری در گذشت ، روحانیون از ادای نمازمیت برای وی خودداری کردند. سرانجام یکی از مریدانش پیشنهاد کردکه فالی ازحافظ گرفته شود. این کاررا کردند و این شعر آمد :

 

قدم دریـــغ مدارازجنـــازه ی حـــــــافظ  

که گرچه غرق گناه است می رود به بهشت

 

 

  درنتیجه عالمان تشییع جنازه ی باشکوه ومنظمی به عمل آوردندو حافظ راطبق موازین شرعی به خاک سپردند.

  احتمال اینکه فالگیردیوان حافظ، در مراجعه به هریک از صفحات آن کتاب بایکی از سه توصیه ی " امیدوار بودن  ، خوشبین بودن و دم را غنیمت شمردن "مواجه شود92 درصد است که ضریب بسیار بالایی است . درواقع جامعه ی هوشمند ایرانی آموخت که چگونه عصر اقناع مجازی و تحمیق رابا پناه بردن به امید و ازهمه مهمتر" بی خیالی و " دم را غنیمت شمردن تحمل کند .

 

خواندن این کتاب رابه شما توصیه می کنم .



ارسال در تاریخ شنبه 15 خرداد 1389 توسط سعید خطیبی

   زاد روز فرخنده ی حضرت فاطمه (س) ، روزگرامیداشت مقـــام زن ،را به همـه ی مادر ان ، همسران ، ودختران آینده ساز ایران تبریک عرض میکنم . زنانی که نه باجلوه های ظاهری زن بودن ، که با دانش و هنر و اخلاق ومعرفت درجامعه ی دیده می شوند وروزعزیزی مثل روز زن ،جز این نیست که قدردان زحمات بیدریغشان دراستیلای علم و هنروفرهنگ کشورسرافرازمان باشیم .


     برایتان آرزوی سلامتی پایدارمی کنم .امیدوارم همچنان شاداب، در  خانواده و محل کاربدرخشید.  خطیبی



ارسال در تاریخ پنجشنبه 13 خرداد 1389 توسط سعید خطیبی

  دقایق سرگردان !!

 

   اگرمثلا، از پنج نفربطور همزمان بپرسیدساعتتان دقیقا چنده ؟ ، به احتمال زیاد ساعت هیچکدامشان دقیقا با هم تنظیم نخواهد بود. من این موقعیت رابارها امتحان کرده ام ! گاهی این اختلاف به چنددقیقه هم می رسد! دقایق سرگردان !!

 

   ساعت شما چقدر باساعت رسمی کشور اختلاف داره ؟ اصلا کسی هستید که به این اختلاف ساعتها اهمیت بدهید !؟



ارسال در تاریخ جمعه 7 خرداد 1389 توسط سعید خطیبی
(تعداد کل صفحات:3) 1 2 3